سلام بر دوباره بیکاری

تمام چهارماه گذشته در وبلاگ و یادداشت‌های شخصی و برای دوستانم زیاد غر زدم که بیکاری بد است و نمی‌دانم با آن چکار کنم. دو هفته قبل ولی به‌شکل اتفاقی کاری با شرایط در اصفهان پیدا کردم، کاری که محیط خوبی داشت و تیم خوبی و آینده کاری خوبی. در این شرایط آدم‌ها راضی و خشنود به کار کردن ادامه می‌دهند، من ولی امروز استعفا دادم. 

اولین کار من ترجمه مقالات فناوری و روانشناسی برای سایت‌ها بود. ترجمه کردن ولی در خانه بود و به قول خانواده کار به‌حساب نمی‌آید و سراغ تدریس رفتم. برای تدریس زبان از زیر صفر شروع کردم و سال‌ها آن‌قدر درس دادم که معلم خوبی شناخته می‌شدم و به بقیه آموزش تدریس می‌دادم. همان روزها ولی احساس کردم از شرایط آموزشگاه خسته‌ام و خوشحال نیستم و باید جدا شوم. 
مدتی دوباره ترجمه کردم، مدتی پشتیبان آموزشی بودم و مدتی کارمند اداری بودم، تا در نهایت رسیدم به کارآموزی دیجیتال مارکتینگ و آشنایی با تولید محتوا و بازاریابی محتوا؛ همان‌چیزی که احساس می‌کردم خوشحالم می‌کند و باید طولانی ادامه بدهم. از شرکتی در مرکز رشد دانشگاه اصفهان شروع شد تا به خبرگزاری رسید و بعد هم آخرین شرکت. فکر می‌کردم قرار است به همین‌صورت پیش برود و دوباره در کاری خوب باشم. جنگ ولی مصاحبه با شرکت محبوبم را از من گرفت و کارم را و رویاها را. 

تمام این چهارماه فکر کردم هرکاری می‌کنم تا فقط سرکار باشم و این کار دوهفته‌ای شبیه‌ترین چیز به کار سابقم بود. شرطش ولی گذراندن دوره کارآموزی سه‌ماهه بدون حقوق بود. سخت بود؟ خیلی زیاد. ارزش داشت؟ بازهم فکر می‌کنم زیاد. احمق بودم و هستم که استعفا دادم؟ نمی‌دانم.
نمی‌دانم توانایی خوب نوشتن را دارم یا نه ولی مدت طولانی کارم نوشتن بود و با آن خوشحال بودم. کار دو هفته‌ای ولی بیشتر از نوشتن، شبیه حل کردن پازل بود و دور از من. انجام می‌دادم تا خوب باشم و تحسین شوم، نه چون عمیق دوست داشتم. 

بهانه حضوری شدن امتحانات ارشد و سفر به تهران بود ولی آن‌ شرکت مخالفتی با نبودن دوهفته‌ای من نداشت. بهانه بزرگترم، نیاز مالی و نیاز به نوشتن و ادامه دادن کار سابقم بود. تمام این دو روز فکر کردم بهترین کار ممکن است. حالا ولی با گردن درد زیاد وسط اتاق نشسته‌ام و به رزومه‌ام نگاه می‌کنم و مصاحبه‌های پیش‌رو و پشیمانم. 
احمقم که استعفا دادم؟ نمی‌دانم! چرا شبیه آدم‌های عادی یک کار را ادامه نمی‌دهم؟ باز هم نمی‌دانم.

هفته دیگر باید تهران باشم و هنوز نه آماده شدم، نه دنبال جای سکونت جدید هستم و نه کار دارم. فقط می‌دانم باید بروم و بس. 
یک‌زمانی افتخار می‌کردم که بارها از صفر شروع کردم، حالا ولی می‌ترسم از خوب نبودن و دیر شدن و احساس پیری دارم. نمی‌دانم چقدر این احساس واقعی است ولی دلم می‌خواهد این‌بار دیگر سرگشته نباشم و تا ته مسیر را بروم.